![]() |
![]() |
|
| می توان، از میان این فاصله ها را برداشت... دل من با دل تو... هر دو بیزار از این فاصله هاست... |
|
تو تمام سال هایی که از خدا عمر میگیری هزاران نفر اسمتو صدا میزنن ! این قرصتُ به من بده که وقتی از تهِ دل صدام میزنی ، بشنوم ...
دیروز داشتم "سهراب" رو ورق میزدم . "و خدایی که در این نزدیکی ست ... یا : "هر کجا هستم ، باشم و یا : "کار ما نیست شتاسایی راز گل سرخ ، * نتیجه ی مرخصیم هنوز معلوم نشده ... * راستی ،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:24 AM توسط عاطفه |
|
|
با اجازتون میرم مرخصی ! یه ۳- ۴ روز ... بلکه به چیزایی عوض شه ! * * * التماس دعا !
راستی...شد ۱ سال !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 3:30 PM توسط عاطفه |
|
|
می جنگم ... اگر همیشه و همه جا تاریک بود و ساکت * * * بی بهانه یاد من باش !!! (خودخواهی ِ ؟!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 10:33 PM توسط عاطفه |
|
|
پروردگارم ! گم کرده ای دارم و آن را در هر کجا جسته ام ... اما نیافتم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:18 PM توسط عاطفه |
|
|
بعضی وقتا اینقدر دلم هواتو میکنه... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:16 AM توسط عاطفه |
|
|
میتوانم بگویم : اما نمی توانم از تو بخواهم که دوستم داشته باشی ...! * * * بفهم !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 9:47 PM توسط عاطفه |
|
|
بدون شک!
کار تو درست بود !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 9:25 PM توسط عاطفه |
|
|
- می دونی ... تو این دنیا بودن و زندگی کردن لیاقت می خواد ، که تو به اندازه ی یه سر سوزن هم نداری !!! مال اونایی ِ که بهش عشق بورزن ! اونایی که قدرشو بدونن ! اونایی که ازش لذت ببرن ! اونایی که شکر گزار نعمتین که خدا نصیبشون کرده ! نه تو و امثالت که به اندازه ی پشیزی هم واسش ارزش قائل نیستین ! آدم باش ! . . . حس قشنگ بودنت و لمس کردنت ... باور اینکه می تونی حقیقی باشی ! هر روز بیشتر از دیروز !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:36 PM توسط عاطفه |
|
|
احساس بی احساسی ! بی تفاوتی ! وقتی دیگه هیچی اهمیت نداره ! خالی ... سبک ... . . . یه جورایی مرده ...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 بهمن1385ساعت 4:9 PM توسط عاطفه |
|
|
یه فرصت دیگه ! یه بار دیگه ! دوباره ...! مورچه رو ببین!مثل معروفه !!! یعنی مورچه هم نیستی؟! *** یه چیزی هست به اسم "خود باوری" ...! فکر کن بهش !!! بد نیست! *** یه مسئله ی خنده داریم هست! اینکه خودتم نمی دونی چته ...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 12:9 PM توسط عاطفه |
|
|
وقتی نمی دونی چیکار کنی ، چیکار باید بکنی ؟! نظر خواهی فعالِ ! نظرتون رو بگین ! *** سردرگمی ِ ... دلت بخواد بلند گریه کنی اما نتونی ! از ترس...ترس اینکه کسی صداتو بشنوه ...ترس اینکه بفهمه چه گندی زدی ... ترس اینکه ... اه...! ... اما... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! *** چی میشد اگه اینجا بودی...؟که هر وقت اراده می کردم می دیدمت..؟ که هر وقت غصه داشتم میومدم تو بغلت نوازشم می کردی؟کاش تصور وجود خارجی داشتنت اینقدر سخت نبود!!! *** خدایا ! دلیل بودنم فقط تویی!امیدوار بودم چون فکر می کردم تورو دارم! اما حالا که تورو هم ندارم نمی خوام باشم! تمومش کن! خواهش می کنم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 1:0 PM توسط عاطفه |
|
|
(اصلاً حواسم نبود...ببخشید !) خواب هم چیز خوبیه هااااا! امتحان کن...بد نمی بینی ! راستی ببخشید من ۸ صبح اولیو نشنیدم! ولی تو که خودت گفتی...پس چرا گفتی ۱۲ ساعت ؟! یه کلاس ریاضی پیدا کردم واسه اونایی که ریاضی اول ابتدایی یادشون رفته ! بیا بریم با هم !!! ایندفعه هم رفتین سینما برای اطمینان خاطر پاستیلُ از بیرون بخرین لطفاً ...! ضمناً مبارک باشه ... چیز خوبی خریدی !!! اینقدم درس نخون...! . استاد این time table تون رو هم بزنین پشت پنجره اگه اشکال نداره ! . . . یه دوستِ به تمام معنا ! مثل برادرِ نداشتم! البته اگه اشکالی نداره !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:31 AM توسط عاطفه |
|
|
تا حالا حالت از چیزی به هم خورده ؟! . . . . من حالم ازت به هم می خوره ! دیگه نمی خوام ریختِ نحستو ببینم ! این بود جواب اونهمه زحمت؟! مگه چی برات کم گذاشتن؟! آخه تو چه مرگته ؟! . . . چیکار کنم من ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:9 AM توسط عاطفه |
|
|
اولین من منتظرم از شروع تا حال |
| اینجا |
داستان ها دارم, از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو ,
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو , بی تو میرفتم , تنها , تنها و صبوری مرا کوه تحسین میکرد !!! |
| گذشته |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|